تبليغاتX
!!!---*جيك جيك مستون*---!!!

سلام دوستای مهربون، دوست داشتنی و ناززززم...خوبین؟ خوشین؟ ممااااغتون چاقه؟؟!!

یه مدت بود که نتونستم آپ کنم و جواب کامنتای خصوصی و بقیه کامنتای قشنگتونو بدم... تک تکتون رو چشمای من جا دارین...

راستش یه دو سه هفته ای میشه که یه کار خوب پیداکردم، کاریکه که با روحیات من کاملا سازگاره، حداقل خوبیه این کار اینه که باعث شده من روحیه ی از دست دادم و دوباره بدست بیارم... راستش یه مدتی بود که از خودم و زندگیم بدم اومده بود... با خودم می گفتم چرا رفتم چهارسال و از بهترین دوران زندگیم تو دانشگاه هدر دادم  والان باید تو خونه کنار مامانم بشینم سبزی پاک کنم و خونه داری و بچه داری و شوهرداری یاد بگیرم...!!!

ولی الان لااقل می دونم دارم از رشته ای که چهار سال واسش جون کندم  استفاده می کنم...

خلاصه ی مطلب..." آقا من سر خوش تر از قبلا برگشتم!"

می دونی آدمای موفق کیان...؟!

اونایی که از چیزایی که دارن به بهترین نحو استفاده می کنن و از بودن با اطرافیانشون لذت می برن و به همه چیز و همه کس عشق می ورزن... اما در عین حال به هیچکدوم دل نمی بندن و بخاطر از دست دادنشون غصه نمی خورن جوری که به شادی و زندگی زیباشون لطمه بزنن...

عاشق و همراه همیشگی شما... نااااازی

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 23:24  توسط *نازنین خانوم گل گلاب* | 
  اصلا چرا دروغ همین پیش پای تو...

  گفتم که یک غزل بنویسم برای تو...

  احساس می کنم که کمی پیرتر شدم...

  احساس می کنم که شدم مبتلای تو...

  برگرد و هر چقدر دلت خواست بد بگو...

  دل می دهم دوباره به طعم صدای تو...

  از قول من به دلت بگو نرم تر شود...

  بی فایده است اینهمه دوری فدای تو...

  دریای من به ابر سپردم بیاورد، یک آسمان بهانه ی باران برای تو!

  ناقابل است، بیشتر از این نداشتم!

  رخصت بده نفس بکشم در هوای تو...

  دوستتون دارم... نازی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 0:39  توسط *نازنین خانوم گل گلاب* | 
 خوشبحال گل سرخ که در شبهای تنهایی و بیقراریش، مهتاب انتظارش را می کشد... در لانه ی پر مهرش که باغچه را زینت داده هر روز میهمانی محبت بر پاست، هر شب با ماه درد دل می کند و هر روز با آمدن ابرها احوال باران را می پرسد و با آمدن نسیم در آغوش آرامش جای می گیرد و هر وقت باران می بارد به همراه چک چک قطره ها، سرود زندگی می خواند، خوشبحال گل سرخ که هرگز تکراری نمی شود...!

شاید هیچوقت به ذهنت نرسیده باشه ، که دسته گلی از سر چهارراه بخری و میون ماشینای دیگه تقسیم کنی...! اما بدون که با هر شاخه دنیایی از محبت و شادی به تو برمیگرده...

 

فدای روی گل همگی... نازی

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 18:21  توسط *نازنین خانوم گل گلاب* | 
سلاااام... سلاااام و صدهاااا سلاااام...

من واقعا شرمنده ام و بی نهایت عذر میخوام که یه چند روزی نتونستم جواب کامنتای شما دوستای نازنین نازنینم و که همیشه به دل می شینه و بدم راستش یه چندروزی بود که سیستمم هنگ کرده بود و نمیتونستم از نت استفاده کنم  الهی که هیچوقت سایه ی شما بزرگواران از سر این بنده ی حقیر کم نشه...

راستی ما الان یکی دو روزه که فامیل شدیم چون هممون داریم میریم یه مهمونی بزرگ که میزبان همه ی ما یک نفره... وقتی یه چیزی خیلی قشنگه می ترسم اگه زیاد حرف بزنم خرابش کنم، پس فقط میگم::" هر کی از آسمون رمضون ستاره چید، تورو خدا مارو هم یادش نره... همین...!"

 

دوستدار همیشگیتون... نازی

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 12:5  توسط *نازنین خانوم گل گلاب* | 
  پروانه ها چرا از پیله بیرون می یان؟! مگه پیله چشه؟!

  پروانه ها از پیله بیرون می یان شاید وضعشون بهتر شه!

  پروانه ها از پیله بیرون می یان تا یه هوایی بخورن!

  پروانه ها از پیله بیرون می یان تا دنیارو ببینن!

  پروانه ها از پیله بیرون می یان تا پرواز کنن!

  شایدم از پیله بیرون می یان چون مجبورن! که اگه بیرون نیان پروانه نمیشن!

  کاش ما هم سر از این پیله ی زندگی بیرون می آوردیم...به امید پرواز...

 

               ***تغییر نگرش تو به زندگی بهار را می آفریند***

 

عاشقتونم...نازی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 8:34  توسط *نازنین خانوم گل گلاب* | 
 همیشه ماه به حوض می آید تا ماهیها را به آسمان ببرد...

 هرچند وقت یکبارخودت را درخودت طلب کن،شاید گم شده باشی..!

 وقتی خواب هایت کوچ می کنند به ارزش شب پی خواهی برد...

 کثرت سنگها مانع نمی شود که من از زیباییشان سخن نگویم...

 اولین کسی باش که به رقیب پیروزت تبریک می گویی...!

 به ستاره ها که نگاه می کنی آسمان را فراموش نکن...

 خوشبختی خود تویی در آیینه ی دیگران آن را مجو...

 آنقدر عاقل باش تابه معجزه اعتماد داشته باشی...

 خنده هایت را برای روز مبادا نگه ندار...!

 با کسانیکه به تو عشق می ورزند مهربان باش...

 و بالاتر از همه خودت باش...

 

مخلصتوووون... نازی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 7:59  توسط *نازنین خانوم گل گلاب* | 
 کوچه بارانیست... 

      کوچه و پس کوچه بارانیست...

           وعده گاه من و او آب افتاد...!

                 چکمه ای نیست و چتری...

                       چه کنم با علف هرزه ی راه...؟!

 مادرم دیشب گفت:

      مادرم وقت نماز مغرب که سر از سجده گرفت بامن گفت:

           نکند فردا...

                          زیر باران...

                                        بی چتر...

                                                     انتظاری بکشی...!

 که در آن ساعت، شاید، کوچه باران بشود...

                                                             و تو بیمار شوی...!

 کوچه بارانیست...

      کوچه و پسکوچه بارانیست...

           مادر من چه عبث می گوید...!!!

              و نمی داند من...

                    اگر آرام بیاید او...

                         باکی از سیل نباید بکنم...!

 

فدای همه کساییکه با نظرای قشنگشون شادم میکنن...نازی

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 19:21  توسط *نازنین خانوم گل گلاب* | 
راستش زیاد رنگ مشکیو دوست ندارم. مخصوصا تو این تابستونی!

احساس گرما و خفگی میکنم.

بقول رضا صادقی انتخاب رنگ مشکی یه جور علاقه ی شخصیه. صادقی گفته از سن ۱۶ سالگی رفته سراغ رنگ مشکی، البته از این سن به بعد فقط یک هفته از پیراهن سورمه ای استفاده کرده ولی مریض شده!!! البته قبل از این سن رنگهای زیادی می پوشیده ولی به قول خودش هر رنگی جز مشکی روحشو آزرده می کرده...!!!

 

در هر صورت اگه تموم عاشقای دنیا هم بیان بگن ::مشکی رنگ عشقه:: من باورم نمیشه، من رنگ عشقو رنگ معشوق می دونم، معشوق هر رنگی که باشه عاشق فدای عشقش میشه...

تصمیم گرفتم یه مدت برا وبلاگم لباس مشکی بخرم و تنش کنم... شاید به این وسیله بتونم با این رنگ کنار بیام!

به نظرتون این رنگ بهش می یاد؟؟!!!

 

عاشق یکرنگتون... نازی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 21:34  توسط *نازنین خانوم گل گلاب* | 
باتو،همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند...

بی تو،من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم...

باتو،آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند...

بی تو،آهوان این صحرا گرگان هار من اند...

باتو،کوه ها حامیان وفادارخاندان من اند...

بی تو،کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند...

باتو،زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند...

بی تو،زمین قبرستان پلیدی است که مرا در خود به کینه می فشرد...
باتو، سپیده ی هرصبح بر گونه ام بوسه می زند...

بی تو،سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است...

باتو،دریا با من مهربا نی می کند...

بی تو،دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد...

باتو،من در عطر یاس ها پخش می شوم...

بی تو،من در عطر یاس ها می گریم...

باتو،من بودن را،زندگی را،شوق را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی را می نوشم...

بی تو،من زندگی را،شوق را،بودن را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی رااز یاد می برم...

اییییییییییییییییشالله که همیشه با تو باشه نه بی تو

دوستتون دارم... نازی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 18:53  توسط *نازنین خانوم گل گلاب* | 
همه جا و همه چیز غرق خستگی و غم است... پس در آن دم که روح از نومیدی می نالد، رو به سوی چه باید کرد؟!

::بسوی هوس؟ نه! زیرا بهترین سالهای عمر ما در این راه میگذرد و هرگز این جستجوی بی فایده به نتیجه نمی رسد...

::بسوی عشق؟ ولی عشق که؟! برای دوره ای کوتاه؟! چنین عشقی به زحمتش نمی ارزد... برای ابد؟! چنین عشقی وجود ندارد...

::بسوی خاموشی وتنهایی؟ ولی به درون دل خویش بنگر، هیچ نشانی از گذشته در آن نخواهی یافت، زیرا غم ها و شادی ها همه همراه زمان رهسپار دیار عدم می شوند...!

::بسوی هیجانهای آتشین؟ مگر نه اینست که دیر یا زود رنج دلپذیر تپش های دل جای خود را به سردی تلخ عقل و منطق خواهد سپرد؟!

::بسوی زندگی؟ اوه وقتی که در پایان این راه برگردی و به پشت سر بنگری از این شوخی زشت و مبتذل وحشت خواهی کرد...!!!

 

از سقراط حکیم پرسیدند، علت خوشحالی زیاد تو و کمی اندوهناکی تو چیست؟!

در پاسخ گفت: برای اینکه با محزون شدن آنچه را که از دست داده ام نمی یابم!

امیدوارم همگی ما (هم من هم تو) مثل سقراط غم و قصه هامونو بریزیم دور و صورتمونو با سیلی سرخ نگه داریم!

مخلصتون... نازی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 10:51  توسط *نازنین خانوم گل گلاب* |